خرید بک لینک
از پنجره بیرون رو.نگاه میکنم..به خیابون خلوت تر از همیشه و از ته دل آرزو.میکنم یکروز صبح از خواب بلند شم و خبری از هیچ یک از این چیزها نباشه...کودک کاری,سر چهار راه نباشه..هیچ مسافر کربلایی منفجر نشده باشه و هیچ قطاری تصادف نکرده باشه..هیچ خونواده ای پشت در اوین چشم انتظار نباشه..هیچ کودک سوری گریون وآولره نباشه...هیچ مادری از بچه اش,بی خبر نباشه...هیچ روزنامه نگار و خبرنگاری انفرادی نباشه..هیچ کارمندی به خاطر افشای دزدی از,بیت المال تعلیق و زندان نباشه..هیچ کس به خاطر بیان حرف و نظر خودش محکوم به حبس,نباشه...هیچ قدرتمندی از قدرتش,در جهت منافعش استفاده نکرده باشه..هیچ بیماری دربه در پول و هزینه های بیماریش نباشه...داعشی نباشه...خبری از جنگ و آوارگی فلسطین نباشه...آفریقا گرسنه و قحطی,زده نداشته باشه...هیچ بچه و بزرگسالی سر سطل آشغال دنبال غذا و پلاستیک نباشه...دست هیچ کارگری از,سرما ترک نخورده باشه...هیچ......هیچ.....

چه قدر ..چقدر باید یگذره که آدم بفهمه حتی اگر خودش بی مشکل باشه...غم آدمهای دیگه نمیگذاره خوشبختی رو.کاملا درک کنه....

پ.ن :حس بد کم آوردن دارم....هر چی تلاش,میکنم آدمهای گرفتار از توان من بیشترند..اونقدر که نمیتونم به همشون برسونم...بیمارای,شیمی درمانی از همه سخت تر...هر چی کمک میکنی نه تموم میشه..نه حل...مثل الان که تقاضا از توان من بیشتر شده...خیلی حس,بدی دارم...کاش میشد به همشون برسم اما چطوری؟!:-(

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۵ساعت 12:36 توسط Sh |

برچسب: نویسنده: ساناز نظری تاريخ: دوشنبه 16 مرداد 1396 ساعت: 19:14

صفحه بندی